X
تبلیغات
ريــحـــانـه و زهــــرا...

ريــحـــانـه و زهــــرا...
بايد دگر از فاصله ها فاصله گيرم...
قالب وبلاگ
.

خوش آمدید...

[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 13:14 ] [ نیلوفر ] [ ]

مصباح الهدی

رسد فریاد عشق از شهر مردان خدا امشب

دلم را می کشاند سوی این مجنون سرا امشب

شب تاریک و بیم موج، یارب! از در رحمت

رسان نوری مرا از شهر «مصباح الهُدا» امشب

کسی در خاک می غلطد خدایا! این چه توفیقیست؟

که از لبهاش ریزد صوت تسلیم و رضا امشب!

ز هنگامی که آن آب از کنار لب به دریا ریخت

ادب صد بوسه زد بر دست آن شمسُ القا امشب

هـزاران راز مانده در درون سینه ی ساقی

الا یا ایها الساقی! بگو ادرک اخا امشب

دلم درد یتیمی دارد و درمان نمی خواهد

شنیده گوئیا فریاد اُنظر یا اَبا امشب

شنیدم چارده قرن است؛ اَهلا مِن عَسَل، مرگ است

به تو ای نوجوان عشق! صدها مرحبا امشب

نهاده لب به لب های پسر بابای لب تشنه

شد این تصویر بی تشریح، شرح نینوا امشب

سری بشکسته، دست افتاده، چشمی تیر دون خورده

بزن بر سینه و بر سر، بزن ای بی وفا! امشب

بیامد بر سر طلّی خدای صبر و زین اَب

چه می بیند؟ گلی را زیر خاری؟! وای ما امشب

من و عاکف کجا و حرف از مسلخ کجا؟ ای دل!

بباید حرف دیگر از لبی بی ادعا امشب

[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 13:40 ] [ نیلوفر ] [ ]
در شب کوچک من , افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟...

ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 15:9 ] [ نیلوفر ] [ ]

ارفع کرمانی:

کاش در رهگذر آینه ها سنگ نبود
و رگ عاطفه ها بستر نیرنگ نبود

کاش بین دل ما و تو نفس گم میشد
پای این فاصله سائیده به فرسنگ نبود...


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 15:1 ] [ نیلوفر ] [ ]

خدا...

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او...


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 14:37 ] [ نیلوفر ] [ ]

هر نيمه شب كه در به در يار مي شوم

پيدا به كنج آغوش دلدار مي شوم

جامم به دست و راهی دربار می فروش

مست و اسير رشته ی زنار مي شوم

بر خيزم از كناره ی سجاده يك سحر

دور از رياي سبحه و دستار مي شوم

سر مي زنم ز شدت ديوانگي به در

گر يار ره نداد، ز ديوار مي شوم

بپذير ساقيا! به گدایي ميكده

هر لحظه اي که سائل خمّار مي شوم

فرياد مي زنم كه منم حق و بي امان

منصور وار منتظر دار مي شوم

از گرمناي هُرم حضورش به صبحدم
با شوق، عاكف حرم يار مي شوم

[ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 ] [ 10:53 ] [ نیلوفر ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بنام حضرت دوست
آمده ام با زبانی گویا و دلی مملو از خاطرات ...
من همانم که ظرافت پاک عاطفه ام دستخوش نامهربانی های روزگار بی رحم و نامردمان رزیله گون قرار گرفت...
در این میان هیچ کس نخواست و یا نتوانست یاریم کند و تنها خدا بود که با من بود و بس...
و آمدم که بنویسم و خواهم نوشت...
می نویسم اسرار ناگفته را...

***
منتظر مطالب، پیشنهادات و انتقادات شما هستم
عصمت السادات حسینی
آرشيو مطالب
امکانات وب